به نام خودش

سلام ... مي دونم چي ميخايین بگين ... واقعا شرمندگي چقدر بده  . خدا نصيب گرگ بيابون نكنه ... اصلا ببينيد براي اينكه بد قول نشيم و شما هم سر كار نمونيد ـ گرچه بيكاري هم معضليه واسه خودش ـ پيشنهاد مي دم از اين به بعد وبلاگ رو 2 هفته يه بار به روز كنيم . نظرتون چيه ؟ اون وقت گزارش 2 هفته رو يهو مي زنيم ـ مثل اين پست ـ كه هم نون و آب دار باشه ، هم شما وقت كنيد يه نظري چيزي بديد هم اينكه ما يه نفسي بكشيم ... دوستان لطفا مخالف و موافق نظرشون رو حتما بدن كه اگه اين طرح مخالف چنداني نداشته باشه از هفته ي بعد عملي مي شه ...
ضمنا دوباره از بر و بچه هاي اينترنت كاري كه تمايل به همكاري با وبلاگ رو دارن ـ حضوري يا غير حضوري ـ  دعوت به همكاري مي كنيم.
و اما اين هفته كه اجراي خانم رسولي رو داشتيم ، خانم ها و آقايان : رضايي ، حسيني ، مهران ، بختياري ، خدايار ، رئيسي ، ايران فرد ، علي پور ، دهقاني ، قره باغي ، بردبار ، بهراميان ، صفير ، مجيد صالحي ، سعيد محمدي و رنجيده شعر خواني كردند .
در اين پست 2 تا شعر از هفته ي قبل ـ خانم آريان و خانم مستشار نظامي ـ و دو غزل از اين هفته تقديم مي شه . البته قرار بود یکی از دوستان که اسمشو نمیآرم شعرشو تو وبلاگش بزاره که ما لینک بدیم که اون هم این کار رو نکرد که ما هم لینک ندادیم . باشه طلبش و طلبتون .

اميدواريم كه با ياري دوستان انجمن هر روز بهتر از ديروز بشه .

هفته ی قبل :

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را براي كودكان لاغر آورد

مادر براي بار پنجم درد كرد و
رفت و دوباره باز هم يك دختر آورد

گفتند : "دختر نان خور است" و مادرم گفت
اي كاش مي شد يك شكم نان آور آورد

[]

تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
يك چند تا مهمان براي مادر آورد

مردي غريبه با زناني چادري كه
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غريبه چاي خورد و مهربان شد
هي رفت و آمد هديه اي آخر سر آورد

من بچه بودم وقت بازي كردنم بود
جاي عروسك او چرا انگشتر آورد؟

[]

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را براي بچه هاي ديگر آورد

مادر براي بار آخر درد كرد و
رفت و نيامد باز اما دختر آورد

مريم آريان

************

هواي تابستان بود و مرد و يك فنجان
كه نيمه پر بود از چاي سرد و در ايوان-

نشسته بود و غزل مي نوشت و خط مي زد:
چه خوب مي شد اگر ياسهاي اين گلدان-

به روي موي تو بودند و تاب مي خوردند
و توي چشم تو تكثير مي شدند ، درآن-

دو نيمه باز هميشه پر از گل و شبنم
دو گوي خيس به دست دو كولي رقصان!

دو آشنا كه اگر جاي پلك تو بودم
فقط مقابل آيينه مي گشودمشان!

بيا مقابل آيينه ها و پلك بزن!
بيا مقابل آيينه ها و شعر بخوان!

مرا ببخش اگر عاشقت شدم بانو
اگر چه لايق تو نيستم پريِ جوان!

مرا ببخش كه گفتم (بدون تو هرگز...)
مرا ببخش كه گفتم (بمان،هميشه بمان)

كه ماندن تو محال است خوب مي دانم
كه تو نمي گنجي در دل زمان و مكان

فقط بيا با من چند لحظه حرف بزن!
فقط بيا گاهي چند لحظه در ايوان-

كه چاي ـ سردش هم ـ در كنار تو خوب است!
و با تو صبح بهار است ظهر تابستان!

[]

و دخترك پس از اين شعر كوچ خواهد كرد
به سمت مرد غريبي كه در خيالش جان-

گرفته بود و غزل مي نوشت و خط مي زد
به سمت مرد غريبي كه در تمام جهان

نبوده قبل از روزي كه دختري شاعر
مقابلش بگذارد دو چاي و يك قندان!

مستشار نظامي/تير ماه 1381

و این هفته :

مثل ديوار فرو ريخته بي سامانم
مثل گلدان لب تاقچه بي بارانم

شاعرم شعله ور از آتش خورشيدي غم
در شب تيره ي خود آينه مي گردانم

ني خاموش فراموش شده ! مي داني
سينه ي سوخته ي مردم اين سامانم

سينه ي سوخته ي مردم اين سامان ... نه!
ابري از آه بر افروخته ي افغانم

ابري از آه بر افروخته ي افغان ... نه
پاره ي پيكر مثله شده ي ايرانم

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
به غم انگيز ترين بغض غزل مي مانم

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
دود برخاسته از سوخته ي ايمانم

چيزي از خويش نمي دانم و مي دانم كه
شكل تنهايي يك شاعر سرگردانم

سعيد محمدي / 31-4-86

***********

به پيري که يک عمر محفل بگيرد
به آهي که در سينه منزل بگيرد
به خوني که مي جوشد از خاک مقتول
که تاوان خود را ز قاتل بگيرد
به موجي که مي آيد از سوي دريا
تقاص دلش را ز ساحل بگيرد
در خانه اي را که از عشق خاليست
به هر کس که ديدي بگو گل بگيرد
به دام افکند دل غزال غزل را
مدد گر ز اشعار بيدل بگيرد
الهي بميرم نبينم که اي دل
غمت بر تو اينقدر مشکل بگيرد
خدايا در اين عالم آيا کسي هست
که تا حق حق را ز باطل بگيرد

علي اکبر بهراميان

**********

به امید دیدار شما دوستان عزیز در انجمن هفته ی بعد