یکشنبه 28 خرداد

 

جلسه ي يكشنبه بيست و هشتم خرداد ماه 85 كتابخانه ي امير كبير كرج .

تب فوتبال مثل اينكه انجمن هاي ادبي را هم فرا گرفته و تمامي انجمن ها را بگونه ي محسوسي خلوت نموده است . در هر حال ؛ اين نيز بگذرد ...

اين جلسه با اجراي خانم رسولي اداره شد و دوستان شاعر از ساعت 4:45 الي 6:30 به شعر خواني و اندكي نقد شعر پرداختند .

در همین جا از دوستان مجدانه تقاضا مي شود براي رشد هرچه بيشتر شعر خود و ديگر دوستان ، در مورد اشعاري كه قرائت مي شود سكوت اختيار نكنند و و نقاط قوت و ضعفي را كه به نظر آنها رسيده مطرح كنند ، هرچند مطلب ظاهرا ساده اي باشد و يا حتي اشتباه . چرا كه ديدگاهها و نظرات ، به حسب دانش و سلايق افراد ، متفاوت است و نگاه به يك شعر ، از مناظر مختلف يقينا ديد بازتري نسبت به آن شعر ايجاد مي كند و اين امر براي يك شاعر نقطه ي قوت بسيار خوبي است .

 

**************************

                (۱)

 

 مي نويسم به نام تو از عشق

مي نويسم كه دفتر بسوزد

 

مي نويسم كه مصرع به مصرع

شعر تا بيت آخر بسوزد

 

مي نويسم كه آئينه ي گور

روي خود را بپوشاند از نور

 

ماه ، وقتي كه چشم تو باشد

دامن شب سراسر بسوزد

 

مي نويسم از آن سايه ي سبز

آن كبوتر كه تنها نشسته

 

تا از آن ظلمت بي نهايت

هر پرنده نهد پر بسوزد

 

پر ، كبوتر ، پرستو ، همين دل

تا كجا را نمي دانم ، اي كاش

 

تا در آن بي نشان معطر

تا قيامت مكرر بسوزد

 

اين قلم را بسوزان و بگزار

شعله بنويسد اين درد ها را

 

شعله در شعله در شعله بايد

شعله ام شمع و آن دم بسوزد

 

--------- (۲) ---------

 

گفته بودند تو نمي آيي ، شك نكردم خودت قضاوت كن

حق من را كه سالها اينجا ، منتظر بوده ام رعايت كن

 

گفته بودند : بين يارانت ، جاي يك دختر دهاتي نيست

باشد آقا فقط همين يكبار ، چند لحظه قبول زحمت كن

 

دل من شور مي زند آخر ، كه مبادا دل شما تنگ است

درد دل هم نمي كني با من ، لطف كن لااقل نصيحت كن

 

من هميشه به يادتان هستم ، پاي شالي ، كنار گندم زار

اگر از اين طرف گذر كردي ، با درختان باغ صحبت كن

 

پدرم گفته بود : بعد از من ، تو نگهبان باغ ها هستي

بايد اين سيب ها به او برسند ، منتظر باش و خوب دقت كن

 

در بهاري كه مي رسد از راه ، آخرين مرد مي رسد ناگاه

دخترم منتظر بمان اينجا ، جاي من با امام بيعت كن

 

 

نغمه مسنشار نظامي

 

***********************

                  (۱)

 

كسي نرفت بجز او سر قرار خودش

بغل گرفت خودش را و شد دچار خودش

 

و بغض كرد و به زانو در آمد و آنگاه

نشست غرق تماشاي آبشار خودش

 

درست او سر وقت آمده : نه زود ، نه دير

از اين به بعد خودش هست خانه دار خودش

 

به رفت و آمد اين سايه ها ندارد كار

هميشه هست چو خورشيد ، گرم كار خودش

 

تو فرض كن كه كسي هم طواف او نكند

بس است اين كه خودش هست در مدار خودش

 

چه ايستادن سختي است اين كه شب تا صبح

كسي قنوت بگيرد به انتظار خودش

 

غريب گشته و جز اين چه چاره اي دارد :

كه تا سحر بنشيند خودش كنار خودش ؟

 

چنان جدا شدن جسم بود از روحش

براحتي نگذشت از سر مزار خودش

 

چه فرق مي كند اين كه علي (ع) چه مي خواهد

خدا گذاشت علي را به اختيار خودش

 

 

---------- (۲) ------------

 

زني كه مثل تو قبري نداشت مريم هم

نبود چون كه به تو نيست ، خاك ، محرم هم

 

و جاي قبر تو را هيچكس نمي داند

مسيح و حضرت داوود ، شيث و آدم هم

 

فدك تمامي دنياست ، اين زياد كه نيست

دريغ مي شود از تو ولي همين كم هم

 

قبول كن به علي سخت سخت مي گذرد

كه نيست بر لب تو حال يك « عزيزم » هم

 

نه سيلي متشابه ، نه محكمات فدك

نه خاك پوشيه ي گيسوان درهم هم

 

تمام حرف دلم نيست ، حرف من اينست :

زني كه مثل تو قبري نداشت ، مريم هم ...

 

رضا جعفري

 

*********************

 

من اتفاق ساده اي بودم

بايد مي افتادم براي تو

يك جاده ي خاكي كه پر مي شد

هر لحظه از جاهاي پاي تو

 

تكرار يك تصوير ، يك سوژه

باران و بعدش هم كه تو رفتي

 آهسته عمری مي خزم تنها

در حفره هاي انزواي تو

 

روحي كه رفته بر نمي گردد

ديگر همه اينرا كه مي دانند

من فرق دارم با همه زيرا

يك پيكرم با پرسه هاي تو

 

شب جزر مي گيرد درون من

موج شگفت انگيز چشمانت

از ابتداي قصه مي ميرم

جان مي كنم تا انتهاي تو

 

خورشيد و ماه و قحطي و دريا

موج و كوير و كوه و اقيانوس

يك جورچين كاملا زيبا

از تكه تكه تكه هاي تو

 

حالا دلم وقتي كه مي گيرد

هي چشم مي دوزم به ماه و مه

شايد تو را ياد من آوردند

يا كه مرا شايد براي تو

 

امشب كبوتر مي شوم قطعا

بايد تو را پيدا كنم ديگر

از قطب اين تنهايي مفرط

پر مي زنم تا استواي تو

 

 

خانم بان پرور

 

************************

 

یادآوری : يكشنبه ي بعد همانگونه كه قبلا اعلام شده بود ، به نقد شعر آقاي جان فدا (شعر دوم از پست قبل) پرداخته خواهد شد . دوستان نظرات خود را حتي المقدور بصورت مكتوب (مشروح يا خلاصه ) همراه خود بياورند .

 

 

یکشنبه 21 خرداد ماه

در این جلسه تعدادی از دوستان اشعار خود را خوانش نمودند که انصافا اشعار خوب قوی و زیبایی خوانده شد . در این جلسه نقد شعر خوبی نسبت به برخی اشعار انجا م شد و چون کمبود وقت مانع از بررسی بهتر و همه جانبه تر گردید قرار شد در جلسه ی بعد بصورت تخصصی حدود نیم ساعت به نقد و بررسی شعر آقای جانفدا که ذیلا تقدیم می شود اختصاص یابد . 

خانم ها : مستشار نظامی ، رسولی و ...

و آقایان : محمدی ، جانفدا ، برقعی ، عباسیان ، نوازنی ، جعفریان ، صالحی ، دهقانی و ...

 قرائت شعر نمودند .

 

 

آقای مهربان و عزیز زمان من

دردت به جان عاشق من ، مهربان من

 

من پیش از آنکه زاده شوم عاشقت شدم

تو پیش از آنکه زاده شوی ... روح و جان من

 

من انتظار آمدنت را سروده ام

آقا ببخش ، نیست جز این در توان من

 

از بس که بار فاصله بر دوش برده ام

فرسوده در غبار زمان استخوان من

 

این واژه های سوخته جان هم فدایتان

شان شما شریف تر است از بیان من

 

شاید بیایی و غزلم را بخوانی و ...

عیبی ندارد اینکه نباشد نشان من

 

شاید که باشم و تو بگویی غزل بخوان

آقا خدا کند که نگیرد زبان من

 

«خانم لیلا رسولی »

 

**********************

 

تا آمدی کمی بنشینی کنارمان

تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان

 

از روی خاک با کمی اکراه پا شدی

رفتی وضو گرفتی از اشراق و بعد از آن -

 

- هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش

نزدیک تر شدی به خودت ، ذات بی نشان

 

کم مانده بود در ده پیغمبر خدا

مردم خدایشان بشود : یک زن جوان

 

می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی

توحید ، غیرتی شد و بردت به آسمان

 

از عصر جاهلیت آنها ، تو را گرفت

دادت به درک ناقص این آخر الزمان

 

حالا هزار سال پس از تو رسیده اند

اهل زمین به قسمت جذاب داستان

 

جایی که آسمان به زمین رزق می دهد

از سفره ی نگاه تو ، بانوی مهربان!

 

در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما

حس می شود حضور شما موقع اذان

 

اما هنوز منظره ی بکر خالقی

که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران

 

این شعر را بگیر و برای فرشته ها

با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان

 

« هادی جانفدا »

 

**********************

 

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 

مانند مرده ای متحرک شدم بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

 

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

 

دنیا که هیچ ، جرعه ی آبی که خورده ام

از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت

 

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم

از خیر شعر گفتن ، حتی قلم گذشت

 

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده که : این جمعه هم گذشت

 

مولا ! شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

 

حالا برای لحظه ای آرام می شوم

ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

 

« سید حمید رضا برقعی ( قم ) »

 

*******************

 

چشمانت آفریده شده مبتلا کند -

- ما را به درد دربدری ، پس خدا کند

 

یک روز دربدرتر از این روزها شود

تا ماهی نگاه تو در من شنا کند

 

ابروت قبلگاه غزل شد ، عجیب نیست

امشب اگر خدا به غزل اقتدا کند

 

آنکس که از تو بار بگیرد تمام عمر

باید که کوه فلسفه را جابجا کند

 

فرقی میان رونق دنیا و سیب نیست

وقتی زبان وسوسه ما را صدا کند

 

شیطان برای حیله گری آفریده شد

انسان هم آفریده شده تا خطا کند

 

باید به مادرم بنویسم از این به بعد

هر شب برای حضرت شیطان دعا کند

 

دیوانه ای نوشته : سزاوار آتش است -

هر کس درون کفش خداوند پا کند

 

انسان همیشه در من خود گفته یک نفر

باید دری جدید به این کوچه وا کند

 

ما خود کلید این قفسیم و نشسته ایم

شاید کسی بیاید و ما را رها کند

 

باید به هم بریزم و از نو شروع ... نه !

باید نگاه تو غزلم را بنا کند

 

« حسین عباسیان »

 

******************************

 

به آسمان تو پر می کشم به دعوت شعر

قلم به یاد تو گل می دهد به حضرت شعر

 

صدای پای کسی می رسد ، هوا ابریست

تو و حکایت باران ، من و حکایت شعر

 

من و حکایت چشمی که می شود مهمان

شبی به چای تغزل ، شبی به شربت شعر

 

شبی به شربت شعر از تو می نویسم و بعد

دقیقه می شمرم سال ها به حسرت شعر

 

اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم

امان نمی دهدش لحظه ای شکایت شعر

 

شکایت از تو ندارم که دیر می آیی

شکایت من از این مردم است و غربت شعر

 

کجاست آنکه دلم را به نام می خواند ؟

کجاست آنکه به او می رسد اشارت شعر

 

زمان آمدن آن بهار نزدیک است

دوازده غزل از تو گذشته ، ساعت شعر !

 

 

« خانم مستشار نظامی »

 

 بازدید کننده ی محترم نقد ونظر سازنده ی شما باعث دلگرمی و افزایش کارآیی این وبلاگ است

 

هفتم خرداد 85

یکشنبه هفتم خرداد ماه ساعت ۱۶:۳۰ کتابخانه ی امیر کبیر ....

برخی از دوستانی که در این جلسه شعر خوانی کردند عبارت بودند از :

آقایان : پویا ـ زارعی ـ عباسیان ـ یزدی ـ دهقان آزاد ـ نوازنی ـ فتح اللهی و ...

و خانم ها : مستشار نظامی ـ حضرتی ـ رسولی ـ بان پرور و ...

آقای زارعی شعر زیبایی با مطلع زیر قرائت کردند :

« اتاق کاهگلی بود و مرد و یک گل زرد            که باد عطر غم انگیز مرگ را آورد ... »

خانم حضرتی شعری در مدح حضرت رضا قرائت نمودند با مطلع :

« باورم نیست که چشمم به تماشا نرسد              دستهایم به حرم . حضرت آقا نرسد .... »

خانم بان پرور غزلی با مطلع زیر :

« اعتراف عشق کفاره ندارد نازنین             عاشقت هستم عزیزم دوستت دارم . همین »

و دیگری با مطلع :

« بیا و واژه بیاور برای اشعارم                 به خط و خال خیالت قصیده می بارم »  ارائه کردند .

اشعار زیبای دیگری نیز توسط دیگر دوستان خوانده شد که امید است در آینده در وبلاگ قرار بگیرد .

ضمنا در این جلسه نقد شعر کمتری نسبت به جلسات گذشته داشتیم که در همینجا از رفقا درخواست می شود به این مقوله بیشتر بپردازند . اهتمام بیشتری به خرج دهند ...

سه غزل و یک نیمایی تقدیم می شود . از اینکه فعلا قادر به ارائه ی تمامی کارهای زیبای دوستان نیستیم پوزش می طلبیم .

****************  

پاک تر از پاک ، پس از آمدنت
زندگی می کند این خاک ، پس از آمدنت

آسمانی که دلش نیز ببارد به زمین
می کند یکشبه کولاک ، پس از آمدنت

دیگر اینقدر بر این دغدغه ی آینه ها
غافلانه نخورد خاک ، پس از آمدنت

تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو
عالمی سینه کند چاک ، پس از آمدنت

چه کسی بین نگاه تو نشسته که مرا
می برد در دل افلاک ، پس از آمدنت


مهدی یزدی

********************

منم و درد و کوچه ای بن بست
با تمام شکسته های شکست

تک و تنها نشسته ام اینجا
روبرویم هزار اما هست

فکر اینم چرا صدایی نیست
در صف کرکسان کاسه بدست ؟

رمز و راز سکوتشان در چیست
لاشه خواران کوچه ی بن بست ؟

آهی آهسته پیش گوشم گفت :
کرکس اینجا به فکر مردار است

زنده را می کشند و می گریند
وای از این مردمان مرده پرست

پویا

*******************

بلبل آهنگم ولیکن در قفس افتاده ام
تشنه ی آوازم اما از نفس افتاده ام

سیب سبز حسرتم کز شاخسار سرنوشت
بر زمین تیره بختی ها ، نرس افتاده ام

کاروان کوچید و من در واهه های خفتگی
بی خبر از بانگ هشدار جرس افتاده ام

مثل نی با ناله نافم را بریدند از ازل
چون ننالم من که بی فریادرس افتاده ام

آی بازرگان به طوطی های هندستان بگو
من هم از نسل شمایم در قفس افتاده ام

دهقان آزاد

 ****************

آي اي ستاره ها

ستاره ها

اي شکوفه هاي باغ آسمان

آهوان دشت هاي کهکشان

يک شب از کنار خواب سرختان اگر گذشت

آن شهاب تيز پا

بر بلند قله هاي بختتان اگر دميد

آن سهيل دير سال

آن منير تا هميشه جاودان

مرا خبر کنيد...

« خانم رسولي »

 

در جلسه ی بعد : یکشنبه ۲۱ خرداد ماه منتظر حضورتان هستیم

آدرس دقیق انجمن : کرج - میدان شاه عباسی - چهارراه دانشکده - به سمت درب شمالی دانشکده کشاورزی - سمت راست - کتابخانه ی عمومی کرج - سالن امیر کبیر


 

سی و یکم اردیبهشت 85

با سلام . برخی از اشعاری که در  جسله ی یکشنبه  ۳۱/۲/۸۵ انجمن خوانده شد تقدیم می شود . ضمناْ جسله بعد  هفته ی آینده : روز یکشنبه مورخه ی  ۷/۳/۸۵  به امید خدا تشکیل خواهد شد ...

 

 تقدیم به موعود

مثل هميشه هيچ به روي خودت نيار
اين بار هم نيامده بودي سر قرار

گفتي اگر که عاشقي ، کو نشانه ات
من عاشقم ، نشان به همين قلب بي قرار

بر روي ريلهاي زمان خيره مانده ام
شايد تو را بياورد از راه ، يک قطار

حرف دلم عصاره ي اين چند واژه است:
تا کي شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟

تقويم ها ، نبود تو را ناله مي کنند
در سالهاي ساکت و بي روح و مرگبار

تقويم ، بي تو هر چه که باشد قشنگ نيست
فرقي نمي کند ، چه زمستان و چه بهار

حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند
مرزي نمانده بين جهان ، جبر ، اختيار

دنيا پر است از همه ي چيزهاي شوم
از هر چه اتفاق عبث ، تلخ ، ناگوار

از زندگي به شيوه ي حيوان ولي مدرن
يعني که کار ، پول ، هوس ، کار ، کار ، کار...

از ايسم هاي پر شده از پوچ پوچ پوچ
از طرز فکر هاي طرفدار انتحار

از هرچه ريشه اش به حقيقت نمي رسد
از ماسک هاي چهره نما ، اسم مستعار

از جنگهاي خانه بر انداز و بي دليل
از قتل عام ، بمب ، ترور ، چوبه هاي دار

دنيا شبيه بشکه ي باروت شب به شب
نزديک مي شود به عدم ، مرگ ، انفجار

من شرط بسته ام که مي آيي و مطمئن
هستم برنده مي شوم آخر در اين قمار

يعني که مي رسي و جهان پاک مي شود
از هرچه جسم فاسد و اشباح نابکار

آنوقت با دو دست خودت پخش مي کني
در بين تشنگان جهان ، سيب آبدار

حرف دلم عصاره ي اين چند واژه است:
تا کي شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟

اين شعر اگر چه قابلتان را نداشته
آقا فقط قبول کنيدش به يادگار

اصلاً براي آنکه بفهمم چه گفته ام
انگشت روي مصرع دلخواه خود گزار

يک شعر عاشقانه که مي خوانيش و يا
يک مشت درد دل که نمي آيدت به کار

         « مهدي زارعي »

*****************

تا آیه‌های قدر تو تنزیل می‌شود

هر سوره با شئون تو تحلیل می‌شود

فرقی نمی‌کند چه کسی می‌کندنزول

زهرا به قلب فاطمه تنزیل می‌شود

گرمای وحی هستی و بی تو هر آیه‌ای

در این حرای یخ زده قندیل می‌شود

گاهی درخت می‌شوی و میوه‌های تو

خامش غذای سفره‌ی جبریل می‌شود

تو چشمه‌ی شگفتی و انجیر می‌دهی

تحریف قطره‌های تو انجیل می‌شود

تو سیب می‌شوی و تو را میل می‌کند

سرخی گونه‌هاش که تکمیل می‌شود

تو می‌شوی خدیجه و او با وجود تو

حس می‌کند به آمنه تبدیل می‌شود

می‌خوانی از خودت ولی آرام و بی گره

بعداً همین تلاوت، ترتیل می‌شود

بر رحل دستهای تو قرآن کبوتری است

که بر هوای صاف تو تحمیل می‌شود

ای عطر یاس! معتدلی و ملایمی

پیغمبر از شمیم تو تعدیل می‌شود

حتی خیال کعبه تو را قد نمی‌دهد

آهت دعا نکرده ابابیل می‌شود

موسی برای چیدن حرف تو از درخت

پای برهنه دست به زنبیل می‌شود

فرعون -‌ اگر الهه‌ی دریا غضب کند‌ -

ماهی مرده‌ی شکم نیل می‌شود

قارون! نظر مکن به حقارت بر این زمین

از آیه‌ای بترس که تأویل می‌شود

دیدم چگونه لطف شما می‌کند اثر

در کرکسی که مرغ حواصیل می‌شود

گر جلوه‌ی جلال تو باشد تخلصم

وزن و ردیف و قافیه تعطیل می‌شود

         « رضا جعفری »

*****************


اول نگاهم مي کني ، من هم نگاهت
من با نگاه ميشي و تو با سياهت

دوم تو لبخندي و من هم شرم لبخند
اين ابتداي اشتباهم ، اشتباهت

سوم ، قراري مي گزاري با من و عشق
تو تکيه گاهم مي شوي ، من تکيه گاهت

چارم ، تو گفتي : واي اگر روزي نباشي
من بي تو مي ميرم ، فداي شکل ماهت

پنجم ، زمان طي مي شود ، روز از پي شب
تو رفته اي از جاده هاي دلبخواهت

حالا بجاي شش، سر سطرم از اول...
اين هم تقاص اشتباهم ، اشتباهت

       « خانم بامپرور »

******************

نظرات و پیشنهادات شما قطعا در پیشبرد اهداف انجمن موثر خواهند بود و مورد توجه .