یکشنبه هفتم آبان 1385 کتابخانه امیر کبیر کرج

 

این جلسه با تاخیر نسبتا زیادی شروع شد چرا که دوستان دیر تشریف آوردند . چون اولین جلسه بعد از ماه مبارک بود احتمالا بنای بر سابق گزاشته شده بود ( 30/4 شروع انجمن ) که اینگونه نبود ... در هر حال انجمن ساعت 30/3  شروع خواهد شد . امید است دوستان شاعر برنامه ی خود را طوری تنظیم نمایند که به ابتدای انجمن برسند .

 

مجری : آقای مهدی زارعی ...

شعراء : آقایان نوازنی ، ساریجلو ، فلاح ، سفیر و ...

           خانم ها : رسولی ، جعفر زاده ، میرزایی و ...

 

سه غزل تقدیم می شود . مشتاقانه منتظر اشعار آئینی جدید و در عین حال قوی دوستان کرجی هستیم . در ضمن این نکته را یادآور می شویم که : اشعاری که در وبلاگ می آوریم ، لزوما قوی ترین و بهترین و کم نقص ترین اشعار نیستند ؛ بلکه به اقتضاء شرایط ، توان وبلاگ ، سهولت دسترسی به اشعار و شاعر و ... انتخاب می شوند و از سوی دیگر تشویقی !! ( تنبیهی ) است برای دوستانی که حضورا تشریف نمی آورند که تشریف بیاورند . 

 

 

لیموی تازه ، خوشه ی انگور و به تویی

از ده نرو ! بمان که تمامی ده تویی

 

چوپانیم درون تو هر صبح شاعریست

در دشت غوطهور شو تو من را که مِه تویی

 

تهران مرا به وسوسه ی خود کشیده بود

آنکه مرا به کوه و کمر زد گره تویی

 

سحر پکن ! قشنگی رم ، نقش اصفهان

دنیای من ! عجیب تر از قاهره تویی

 

با این همه کجای جهان را مسافری ؟

از ده نرو ! بمان که تمامی ده تویی

 

روح الله ساریجلو

 

************************

 

دنیا بدون شک به شما مبتلا شده

بانوی شعر کل غزل ها « شما » شده

 

آن لحظه ای که خاک وجودت سرشته شد

ابلیس گفته خاک خدا کیمیا شده

 

موسیقی بدون کلام خیالتان

زیباترین ترانه ی افکار ما شده

 

بانوترین ، به یمن وجود عزیزتان

مادر فرشته خو شده ، بی ادعا شده

 

« سبحان ربِّ » پاکی او در وجودتان

« امن یجیبُ » اسم قشنگت دعا شده

 

خانم جعفر زاده

 

*********************

عصرگاهي كه خيمه بر آشفت ، مريم اين قبيله خبر داشت
از غروب غم انگيز خيمه ، خيمه اي كه غم يك سفر داشت

با نواي حزين غروبش ، از دل سنگ ها چشمه وا كرد
دست اشك اش هزاران عصا بود ، دست آه اش هزاران تبر داشت

 او بزرگ زمين بود و آن شب ، آسمان را به دست اش سپردند
زير اين آسمان هاي نيلي ، تا توانست او گريه برداشت

بي كسي ي سحر گاه خود را ، هييييچ اصلاً به رويش نياورد
يك نفر بود اما غرورش ، هيبت صد هزاران نفر داشت

 بال هاي سفيد ملائك ، خاك از چادرش مي گرفتند
ـ چادري كه زمين خورده بود و خاك او مثل تربت اثر داشت ـ

هر چه طعنه به اين كوه مي خورد ، يك قدم جا به جا هم نمي شد
شانه هايش اگر گريه مي كرد : گاه گاهي به « نيزه ‌» نظر داشت

كم كم آماده ي « جاده » مي شد ، جاده اي كه از آغاز خلقت ـ
هيچ كس زير بارش نمي رفت  ، (جاده اي كه ز كوفه گذر داشت)

رحمن نوازنی

                   منتظر شما در یکشنبه ی بعد راس ساعت ۳۰/۳ هستیم ....