یکشنبه 21 خرداد ماه
در این جلسه تعدادی از دوستان اشعار خود را خوانش نمودند که انصافا اشعار خوب قوی و زیبایی خوانده شد . در این جلسه نقد شعر خوبی نسبت به برخی اشعار انجا م شد و چون کمبود وقت مانع از بررسی بهتر و همه جانبه تر گردید قرار شد در جلسه ی بعد بصورت تخصصی حدود نیم ساعت به نقد و بررسی شعر آقای جانفدا که ذیلا تقدیم می شود اختصاص یابد .
خانم ها : مستشار نظامی ، رسولی و ...
و آقایان : محمدی ، جانفدا ، برقعی ، عباسیان ، نوازنی ، جعفریان ، صالحی ، دهقانی و ...
قرائت شعر نمودند .
آقای مهربان و عزیز زمان من
دردت به جان عاشق من ، مهربان من
من پیش از آنکه زاده شوم عاشقت شدم
تو پیش از آنکه زاده شوی ... روح و جان من
من انتظار آمدنت را سروده ام
آقا ببخش ، نیست جز این در توان من
از بس که بار فاصله بر دوش برده ام
فرسوده در غبار زمان استخوان من
این واژه های سوخته جان هم فدایتان
شان شما شریف تر است از بیان من
شاید بیایی و غزلم را بخوانی و ...
عیبی ندارد اینکه نباشد نشان من
شاید که باشم و تو بگویی غزل بخوان
آقا خدا کند که نگیرد زبان من
«خانم لیلا رسولی »
**********************
تا آمدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان
از روی خاک با کمی اکراه پا شدی
رفتی وضو گرفتی از اشراق و بعد از آن -
- هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش
نزدیک تر شدی به خودت ، ذات بی نشان
کم مانده بود در ده پیغمبر خدا
مردم خدایشان بشود : یک زن جوان
می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی
توحید ، غیرتی شد و بردت به آسمان
از عصر جاهلیت آنها ، تو را گرفت
دادت به درک ناقص این آخر الزمان
حالا هزار سال پس از تو رسیده اند
اهل زمین به قسمت جذاب داستان
جایی که آسمان به زمین رزق می دهد
از سفره ی نگاه تو ، بانوی مهربان!
در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما
حس می شود حضور شما موقع اذان
اما هنوز منظره ی بکر خالقی
که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران
این شعر را بگیر و برای فرشته ها
با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان
**********************
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ ، جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن ، حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که : این جمعه هم گذشت
مولا ! شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
« سید حمید رضا برقعی ( قم ) »
*******************
چشمانت آفریده شده مبتلا کند -
- ما را به درد دربدری ، پس خدا کند
یک روز دربدرتر از این روزها شود
تا ماهی نگاه تو در من شنا کند
ابروت قبلگاه غزل شد ، عجیب نیست
امشب اگر خدا به غزل اقتدا کند
آنکس که از تو بار بگیرد تمام عمر
باید که کوه فلسفه را جابجا کند
فرقی میان رونق دنیا و سیب نیست
وقتی زبان وسوسه ما را صدا کند
شیطان برای حیله گری آفریده شد
انسان هم آفریده شده تا خطا کند
باید به مادرم بنویسم از این به بعد
هر شب برای حضرت شیطان دعا کند
دیوانه ای نوشته : سزاوار آتش است -
هر کس درون کفش خداوند پا کند
انسان همیشه در من خود گفته یک نفر
باید دری جدید به این کوچه وا کند
ما خود کلید این قفسیم و نشسته ایم
شاید کسی بیاید و ما را رها کند
باید به هم بریزم و از نو شروع ... نه !
باید نگاه تو غزلم را بنا کند
« حسین عباسیان »
******************************
به آسمان تو پر می کشم به دعوت شعر
قلم به یاد تو گل می دهد به حضرت شعر
صدای پای کسی می رسد ، هوا ابریست
تو و حکایت باران ، من و حکایت شعر
من و حکایت چشمی که می شود مهمان
شبی به چای تغزل ، شبی به شربت شعر
شبی به شربت شعر از تو می نویسم و بعد
دقیقه می شمرم سال ها به حسرت شعر
اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم
امان نمی دهدش لحظه ای شکایت شعر
شکایت از تو ندارم که دیر می آیی
شکایت من از این مردم است و غربت شعر
کجاست آنکه دلم را به نام می خواند ؟
کجاست آنکه به او می رسد اشارت شعر
زمان آمدن آن بهار نزدیک است
دوازده غزل از تو گذشته ، ساعت شعر !
« خانم مستشار نظامی »