به نام خدای مهربانی ها
امام رضا (ع)
چشمم کنار پنجره فولاد ماند و
دل هم خودش را بست با دلتنگی قم
وقتی خراسان را به پای تو نوشتند
قم را فدای خواهرت کردند مردم
×××
دنیا به دور شهر تو باید بگردد
اینرا همه دلگیرها باید بدانند
نام تو را بر روی آهوها نوشتند
اینرا تمام شیرها باید بدانند
×××
باید خراسان تو را هم گل بگیرند
آنجا که هر روز و شبش را نور دارد
شرمنده ام از گفتن این نکته، اما
سوغات، شهر من فقط انگور دارد
×××
معلوم شد از دست من دلگیری آری
من قلب بی تاب خودم را می شناسم
یوسف تویی، یوسف تویی، باور کن آقا
اندازه دنیا زلیخا می شناسم
×××
ای کاش مشهد گور انگور جهان بود
ای کاش باغ ما فقط انجیر می داد
این سرنوشت ناخوش آهنگ زمین را
ای کاش دست یک نفر تغییر می داد
مجید صالحی
********************
پیامبر (ص)
اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود
لرزه بر اندام شیطان رجیم افتاده بود
چونکه بر پیشانی مولود پاک امنه
نقش بسم ا... الرحمن الرحیم افتاده بود
در نخستین جزو قرآن هم به پایش با خضوع
معنی رمز الف با لام و میم افتاده بود
از ازل در آخرین جام می پیغمبری
عکس زیبای رخ طفلی یتیم افتاده بود
روی بام شهر مکه در شب میلاد نور
بقچه بوی گل از دست نسیم افتاده بود
سایه فر و شکوه جاودانش همچنان
برسر عیسی و موسای کلیم افتاده بود
مهر او مهر وصیش مهر دختش بی گمان
در دل هر صاحب عقل سلیم افتاده بود
بر سرش ز آن دم که پا بر عرصه هستی نهاد
سایه نور خداوند کریم افتاده بود
هر که با او یا وصیش بی دغل میرفت راه
در حقیقت بر صراط مستقیم افتاده بود
علی بهرامیان
********************
تقدیم به آنها که خدا را می بینند
او ماند و فقط یک زن تنها ... در بسته...
باید برود، پس چه کند با در بسته؟!
یک صحنه، دو بازیگر و یک نقش، و آرام
یک گوشه نشسته به تماشا در بسته
یک چشم پر از وسوسه، یک قلب پر از ترس
شد ذکر به لب، دست به بالا در بسته
هی می دود و می دود افسوس چه آرام
طی می شود این فاصله ها تا در بسته
یک حادثه یک دست و پیراهن پاره
تقصیر کدام است؟! زلیخا؟ در بسته؟
ابلیس در این ثانیه ها زیر لبش گفت:
(لا حول ولا قوه الا) در بسته
حالا همه جا غرق سکوتی شده، ای کاش
دیوار دهن وا بکند یا در بسته
در وا شد و او متهم عشق زنی که
ترسش همه این بود مبادا در بسته...
یوسف دل خود را به خدا داده و راضیست
حالا چه ته چاه، چه اینجا در بسته-
برخانه ی قلبش زده و راه نداده
جز روح خدا هیچ کسی را دربسته
___
محکوم شد اما طرفش را نگرفتند
نه زن، نه خود او و نه حتی در بسته
حالا همه رفتند و در این گوشه ی زندان
تنها خود او ماند و خدا، با در بسته
حسن اسحاقی
********************
" سرگیجه" از زبان یک بیمار افسرده
من مثل یک سرگیجه، می مانم بین زمین و آسمان گاهی
تب می کنم ،دلشوره می گیرم ،از حرف های دیگران گاهی
یک وقت هایی مثل کوه یخ ،در انجمادم ،قطبیم، ماتم
اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی
مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم، شاید-
می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی
این بار هم نسخه وجودم را در نفرتی موهوم می پیچد
اما نمی بخشد به چشمانم یک خواب آرام شبانگاهی
من هیچ چیزم نیست می دانم، دیوانگی؟ این ها همه حرف است
تنها کمی روحم پریشان است از دوریت ای مهربان، گاهی-
- یک اتفاق خیس را مردم یک سنگ قبر ساده می دانند
نه... تو... هنوز... اینجا... بگو هستی، ظاهر شو در چشمانشان گاهی
من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است باور کن
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی
لیلا تقوی مطلق
********************
رباعی
از قافیه ی قیافه ام معلوم است
بر روی زمین اضافه ام معلوم است
هر روز دلم بهانه اش می گیرد
از دست دلم کلافه ام معلوم است
با قاف سخن قله بسازی هنر است
از چلچله ها چله بسازی هنر است
در دوره ی کافر شدن اهل قلم
با نام خدا جمله بسازی هنر است
خاموشی من دمی صدا می خواهد
اندازه ی آدمی نوا می خواهد
مردم! به دل شکسته ام رحم کنید
بیچاره دلم کمی خدا می خواهد
باغبان
<<<<<<<<< ********************>>>>>>>>>
این یکشنبه جلسه برقراره .... در مورد ماه رمضون هم اعلام می کنیم که جلسه هست یا نه
