تبليغاتX
انجمن شعر آئینی موعود

ویژه نامه ی پیامبر (ص)

 

تهیه شده در گروه وبلاگ انجمن شعر آئینی موعود کرج

 

عید سعید مبعث مبارک

 

غزل پیوسته ی پیامبر (ص)

 

جا مانده بود و فرصت جبران نمی خواست
حتی اگر می خواست هم شیطان نمی خواست
کنج خودش هر کس غل و زنجیر در دست
زندانی خود بود و زندانبان نمی خواست
در سفره ها ی روح های استخوانی
نان بود اما هیچکس دندان نمی خواست
از آه عیسی یک (نفس) در باد می رفت
دیگر مریضی از دمش درمان نمی خواست
زیر گلوی ابرها شمشیر بود و
حتی بیابان هم دلش باران نمی خواست
غیرت تن ناموس را در خاک می کرد
غیرت ولی از مردها تاوان نمی خواست
.....
فریاد زد مردی و یک زنجیر وا شد
او قلب خود را بند این زندان نمی خواست
او آب پاکی روی دستان دلش ریخت
چون عشق را از دار آویزان نمی خواست
با بوی پیراهن به سمت کوه می رفت
یعنی که بی یوسف دلش کنعان نمی خواست
در سجده بود و بوسه اش برخاک و لبهاش
بوی خدا می داد و دیگر جان نمی خواست
در کوه پژواک سرود عشق پیچید
غیر از دهانش آسمان همخوان نمی خواست
2
پس افتخارش را نصیب غار کردند
وقتی برای خواندنش اصرار کردند
نوری به قطر آسمان دورش کشیدند
لبهای او را نقطه ی پرگار کردند
خورشید شد آمد که از نورش ببخشد
با او شبیه ابرها رفتار کردند
از عشق گفت اما به او گفتند مجنون
هرچند که لیلاش را انکار کردند
تابید و کم کم غنچه ها را جذب خود کرد
تا که دهان وا کرده و اقرار کردند
پس سایه ها وحشت زده جمعی شدند و
فکری برای آسمانی تار کردند
شمشیرها ی بی گناه بی زبان را
وقتی برای قتل او وادار کردند
مردی به جایش رفت و شد همبستر مرگ
کی پهلوانان اینچنین ایثار کردند؟!

3

باد آمد و دفتر ورق ها را تکان داد
خورشید آمد حرف یاد کهکشان داد
یعنی به دیوار و در و هر سنگ و چوبی
یکجا برای (اشهد ان لا...) زبان داد
یک شب خدای او به خود بالید و تا صبح
در آسمان او را نشان این و آن داد
آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت
تنها برای او خدا یک نردبان داد
یکباره آبی شد تمام صورت خاک
از بوسه هایی که زمین به آسمان داد
.....
باد آمد و دفتر ورق خورد و سه نقطه(...)
اینبار اما آسمان ها را تکان داد
حالا زمین دیگر به اینجایش رسید و
تقدیر دنیا کارد را به استخوان داد
یعنی زمان رفتن و تنگ غروب است
باید به مردم دو امانت را نشان داد
با عشق در یک دستشان مشتی ستاره
در دست دیگر نقشه ای از آسمان داد
قدری برای من دعا خواند و کمی بعد
در آسمان خود را نشان این و آن داد

« حسن اسحاقی »

 

******÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷******


آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یه نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر »ی می شدند
جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
به روی دشمنان در این قلعه باز شد

در سکوت قدیمی آزادی زنان
تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

در کار حق مداخله کردیم، بد نبود
نان و شرف معامله کردیم، بد نبود

کم کم اصول دین خداوند پول شد
هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت
آری تمام غیرت یاران به باد رفت

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد
حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد
کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

تخم ریا میان دل جوانه زد
و مصلحت به گردۀ دین تازیانه زد

هر لقمۀ حرام شده سیر کردمان
و سفره های کفر نمک گیر کردمان

و کاروان جدا شد از راه مستقیم –
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

آقا خلاصۀ همۀ نامه ام غم است
آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن
از عمق استغاثۀ یاران طلوع کن

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما
یا اینکه مثل رحمت باران طلوع کن

دنیای ما اگرچه گرفتار آمداست
اما هنوز تشنه نام محمد است

در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر

« سید مهدی موسوی »

 

 

******÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷******

 

به روی ساغر چشمش خطـّی مورّب داشت
دو جام جای دو چشم از نگه لبالب داشت
بدیع تر ز ژکوند از دریچۀ لبخند
هزار موزه هنر به کتیبۀ لب داشت
نه، آن حریر به دوشش نشسته، زلف نبود
به روی شانۀ خود آبشاری از شب داشت
فدای آن صف مژگان که در سیه مستی
همیشه نوبت پیمانه را مرتب داشت
چنان ز هرم تنم سوخت رنگ احساسم
که نبض واژه به هر بیت شعر من تب داشت
بدان امید که خود را به نور بسپارد
همیشه آینه را به بهترین مخاطب داشت
دلم هوایی مرغی است در شبانۀ باغ
که تا سپیده به منقار درد یا رب داشت
امین قافله نور بود و با خود نیز
در آسمان رسالت هزار کوکب داشت

« غلامرضا شکوهی »

 

******÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷******

 

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت،چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان در نقطۀ خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد

« علیرضا قزوه »

 

******÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷******

 

با ریگ های رهگذر باد
با بوته های خار
در خیمه های خسته بخوانید
در دشت های تشنه
با اهل هر قبیله بگویید :
لات ومنات و عزی را
دیگر عزیز و پاک ندارید
این مهر و ماه را مپرستید
اینک
ماهی دگر برآمد و خورشید دیگری !
آه ای امین آمنه، ای ایمان !
باری اگر دوباره درآیی
روی تو را
خورشید ها چنان که ببینند
گل ها آفتاب پرست تو می شوند
ای آتش هزارۀ زرتشت
از معبد دهان تو خاموش !
ای امّی امین !
میلاد تو ولادت انسان است
-انسان راستین -

آن شب چه رفت با تو، نمی دانم
شاید
خود نیز این حدیث ندانی
با تو خدا به راز چه می گفت ؟
باری تو خود اگر نه خداگونه بوده ای
یارایی کلام خدا را نداشتی !
گر بعثت تو سبب عصمت تو بود
آنک چگونه کودک عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رساندی؟
میلاد تو اگر نه همان بعثت تو بود !

هان ای پرنده های مهاجر
آنک پرنده ای که به هجرت رفت
بی آنکه آشیانه تهی ماند
آن شب مشام خالی بستر
از بوی هجرت تن او پر بود
اما به جای او
ایثار
زیر عبای خوف و خطر خوابید

تا چشمهای خویش فرو بست
گفتی
آینه تمام نمای خدا شکست !
آه ای یتیم آمنه ای ایمان !
دنیا یتیم آمدنت بود
دنیا یتیم رفتنت آمد !

خیل فرشتگان
با حسرتی ز پاکی جبر آلود
در اختیار پاک تو حیرانند
تو
اسطوره ای ز نسل خدایانی ؟
یا از تبار آدمیانی ؟
تردید در تو نیست
در خویش بنگریم و ببینیم
آیا خود از قبیله انسانی ؟

در وقت هر نماز
من با خدا ز تو سخن بسیار گفته ام
بس می کنم دگر که تو را باید
تنها همان خدا بسراید !

« قیصر امین پور »

 

******÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷******

 

باران گرفت و سقف مدائن نشست كرد
دندانه‏هاى كنگره قصد شكست كرد

نورى به صحن معبد زردشتيان رسيد
كآتشكده ز نابى آن‏نور مست كرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زير پا نهاده و پايين و پست كرد

در هر دلى نشست و به شكلى ظهور داشت
اينگونه بود كآينه را خود پرست كرد

وقتى سؤال كردم از او خود اشاره‏اى
در پاسخم به پرسش روز الست كرد

حسنش به غايت است وظهورش قيامت است
زيباترين هر آنچه كه زيباتر است كرد


فيض مقدسى و تعجب نمى‏كنم
اين چيزها كه هست،نگاه تو هست كرد

« رضا جعفری »

 

 

در پایان ضمن تبریک مجدد این عید سعید ، از همکاری دوستانی که در این مجموعه متحمل زحمت شدند تقدیر می گردد :

    خانم ها : بهار شویکلو و عاطفه عطیفه   /  آقایان : حسن اسحاقی و حمید چشم آور

 

 

+ نوشته شده توسط گروه وبلاگ انجمن در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت |