تبليغاتX
انجمن شعر آئینی موعود
 

گاهی از کوچه های مدینه.یک صدای قدیمی می آید
بین فرزند و مادر نشان از.گفتگویی صمیمی می آید!

عابرانی که در کوچه هستند. یاد یک راز غمگین می افتند
عطر نرگس می آید درین شهر. هر زمان که نسیمی می آید!

-مادر این عصر عصر غریبیست. غیبت و غربت و دوری از تو
کمتر از خانه ها عطر یاس و نغمه یاکریمی می آید!

مادر اینجا نفس بی تو تنگ است.کاش آن لحظه نزدیک باشد
آن زمانی که دنیا به سمت مقصد مستقیمی می آید!

آن زمانی که قبر عزیزت پشت دیوار پنهان نباشد
مثل عصر پدر خنده آن روز بر لب هر یتیمی می آید!

*
مادر آرام لبخند گرمی بر لبان پسر می نشاند
باز هم عصر جمعه برای گفتگویی صمیمی می آید!


نغمه مستشار نظامی/کرج/23فروردین

************************


دریا اگرچه سهم بیابان نمی شود
آیا نصیب او نم باران نمی شود؟!
طوری گره زدم دل خود را به تو که باز-
با دست نه، به زحمت دندان نمی شود
قندیل بسته خانه ی ما،سرد سردم است
کبریت من حریف زمستان نمی شود
حق با شماست هر چه سلیمان پر از خدا
تنها اگر شود که سلیمان نمی شود
هر چند بار هم که بگویم که بگویم بیا...بیا...
این واژه ها برای تو پیمان نمی شود
اما قبول کن یل تنها گذشتن از
این روزها بدون تو آسان نمی شود
(مربع)
شاعر! تمام خوبی دنیای هیچ و پوچ
در کنج هر خرابه که مهمان نمی شود
حالا که در عبور غم انگیز انتظار
مردی چراغ سبز خیابان نمی شود-
آنسوی خط کشی خدا منتظر بمان!
او تا ابد که از همه پنهان نمی شود
فروردین86

حسن اسحاقی

+ نوشته شده توسط گروه وبلاگ انجمن در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |

                                               به نام پروردگار بهار

 

با سلامی صمیمی خدمت دوستان خوب و علاقه مندان شعر و ادب خصوصا ادبیات آئینی . سال جدید که با میلاد رسول رحمت آغاز شد بی شک سالی پر از رحمت و برکت خواهد بود و این را از خدا تقاضا داریم ...

اولین جلسه ی انجمن موعود نیز بسیار پربار و زیبا بود . حضور دوستان مهمان از شهر های دور و نزدیک همچون کاشان و تهران به لطف و لطافت انجمن بهاری ما افزوده بود ... اشعار زیر منتخبی از اشعار خوانده شده در انجمن این هفته است به امید اینکه مقبول طبع لطیف شما بیفتد ...

 

 

بهاریه ی انتظار

 

از بس که درد می کشی و دم نمی زنی

حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است

 خورشید اگر هنوز درخشنده مانده نیز

 نام تو را در این شب تاریک گفته است

    

 نام تو را تمامی گلها به احترام

 در ابتدای فصل بهاران سروده اند

 در گوش ماه از خبر آن ظهور سبز

 لبخند یک ستاره نزدیک گفته است

  

 آیینه را مقابل چشمت نگاه دار

 این بی غبار درد تو را درک می کند

 انگار با دهان نگاه و زبان اشک

 با تو هزار نکته باریک گفته است

  

 از آنچه رفته است به آیینه دارها

 از آنچه می رود به دل بی غبارها

 از آرزوی کهنه چشم انتظارها

 از هر چه بود و رفت به تفکیک گفته است

  

هرکس به یاد توست تو می بینی اش به لطف

 کو عاشقی که یار به حالش نظر نکرد؟

 "ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست!"

حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است!

#

 فصل بهار می رسد و بغض کهنه ام

 در بارش دعای فرج تازه می شود

 گویا خدا رسیدن سال جدید را

پیش از زمینیان به تو تبریک گفته است!

 

نغمه مستشار نظامی

 

))))))))----------((((((((

 

و خلقناک اشرف ، اين سخن در خاك مي ميرد
سكوت كوه روزي در پي پژواك مي ميرد
زمين تاوان خون جاري منصور شد
، زيرا
نماند جمله وقتي واژه ي
"اياك" مي ميرد
براي درك مستي سر به پاي بي سر و پاها
سپرده بي غم و يكرنگ امام تاك مي ميرد
اگر چه زيبا تر از شاهين شد طاووس
شكوهي دارد آن شاهي كه در افلاك مي ميرد
مقصر كيست وقتي مرز بين خوب و بد مائيم
به نيش مار خودپرورده اش ضحاك مي ميرد
به عشق امروز فهميدم زبان سرخ آتش را
كه عاشق گرچه مي سوزد، وليكن پاك مي ميرد
بشر وهم است و جادو مرگ و جاده پر خطر، اما
به اميد لب لبريز ارحمناك مي ميرد

مهدي مهدلوئي

 

))))))))----------((((((((

 

تقدیم به موعود عزیز (عج)

 

شعری شبیه چشم تو پیدا نمی شود
طوفان حریف آبی دریا نمی شود
چیزی است در تلالو موجش که بی گمان
در رستخیز حادثه پیدا نمی شود
چیزی شبیه مجمری از آب و آتش است
جوری که جز به روی تو زیبا نمی شود
موسی به نیل می زد و ... بی نیل گونه هات
اینجا عصای معجزه ای پا نمی شود
(مربع)
وقتی به خواب پنجره شب گیسوان ماه
با دست های نقره ای
ات شانه می شود
یک کهکشان ستاره سربی بی نشان
آئینه دار غربت این خانه می شود ...
(مربع)
حالا کجاست بیدل رند معاصری
که قرن هاست چش
م تو معنا نمی شود
ای روح بی قراری سبز انار و سیب
آیا بهار می شودم یا نمی شود؟!
پلکی ببار غایت "امن
یجیب ها"
دنیا بدون روی تو دنیا نمی شود

فرشید فرزین (کاشان)

 

))))))))----------((((((((

 

تقدیم به آخرین رسول شکوه (ص)

 

دریا به نام تو غزلی بی ریا نوشت
باران تو را به روی تن غنچه ها نوشت


رنگین کمان مناسب تو هدیه ای نداشت
با هفت رنگ نور برایت دعا نوشت


باد بهار آمد و بر خاک معبرت
از یاس تا شکوفه ی نارنج را نوشت


خورشید روز آمدنت را شنیده بود
نام تو را به لهجه ی خود با طلا نوشت


تو آخرین رسول شکوهی کسی که بر
تاریخ تلخ بتکده ها انقضا نوشت


آن کس که با شفاعت لبخند و عاطفه
بر درد بی پناهی انسان دوا نوشت


آن کس که گفت با دل پر عشق می شود
هر روز پنج نامه برای خدا نوشت


شعر من از حضور تو سرسبز شد ببین
دستم گرفت بوی گل سرخ تا نوشت:


روز تولد تو و نور و بهشت شد
وقتی خدا به خط خودش « مصطفا » نوشت


لیلا تقوی مطلق

 

 

    تا یکشنبه ی بعد در پناه ایزد

 

+ نوشته شده توسط گروه وبلاگ انجمن در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدمت همه ی دوستان . خوبین ان شاءالله ؟ دو جلسه ی دیگر هم انجمن برگزار شد و در هر دو جلسه آقای رحمان نوزانی مجری بودند و چون اسامی زیاد است من نمی توانم اسامی را یکی یکی بنویسم و فقط اشعاری که بدسم رسید را می نویسم .

بانوي سبز و آبي هفت آسمان غزل

چشمان تو چكانده به رنگين كمان غزل

 

پيوسته از طنين دعاي تو مي رسد

در خواب نيمه شب به دل شاعران غزل

 

ما لكنت غريب زمانيم و نام تو

اعجاز رويش سخن و يك جهان غزل

 

اي در صداي عاشق تو مادرانگي

لالايي تو بارقه ي داستان ، غزل

 

وقتي حكايت غزلي ذكر نام توست

حس مي شود رسول خدا هم در آن غزل

 

دستي بكش به مثنوي گريه هاي ما

بانوي سبز و آبي هفت آسمان غزل

 

يا فاطمه ! هميشه تو را تا نوشته ايم

تابيده از ميان دو انگشتمان غزل

 

امشب كه شعر وصف تو شد يك ستاره گفت :

شاعر ! بيا به انجمن ما بخوان غزل

   

                                                                                   لیلا تقوی مطلق

 ******************

  

خورشيد و ماه و هر چه ستاره براي تو

هفت آسمان و عرش خدا بورياي تو

 

جبريل و هر چه بال فرشته در آسمان

فرشي شدند زير قدم هاي پاي تو

 

يوسف نديده ام چنين دلبري كند

ديگر چه جاي ما كه خدا مبتلاي تو

 

تنها تو را براي خودش آفريده است

يعني كه تو براي خدا او براي تو

 

ديگر ز صوت حضرت داود دم نزد

آن كه به روي نيزه شنيده صداي تو

 

موسي گرفت ذكر تو دريا ز هم گسست

عيسي خودش گرفته شفا از دواي تو

 

آن را كه آتشش به گلستان بدل شده است

آتش گرفته سوخته از ماجراي تو

 

از دوزخ و عذاب و از آتش رها شود

هر كس كه قطره يي بشود آشناي تو

 

تنها نه سال و ماه و دهه ، هر شب آسمان

رخت سياه كرده به تن در عزاي تو

 

از خواجه هم دليلي بيارم حرام من

جان را اگر دمي بگزينم به جاي تو

 

¤    ¤   ¤

 

" اين جا براي از تو نوشتن هوا كم است

دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است "

 

اكسير من نه اين كه قلم ها شكسته اند

خون درون جوهر دل هاي ما كم است

 

فرصت براي بي تو نشستن مرا زياد

اما براي از تو نوشتن مرا كم است

 

بايد خدا به خانه كه از تو كمي نوشت

اما درون خانه يمان هم خدا كم است

 

بايد تو را به شكل دگر مي نوشتمت

اما دريغ ظرفيت واژه ها كم است

 

 

                                                                                   حمید چشم آور

  

 

+ نوشته شده توسط گروه وبلاگ انجمن در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت |