انجمن شعر آئینی موعود

ایام فاطمیه

بنام خدا

با عرض سلام خدمت همه دوستان گرانقدر و سپاس از لطف شما

ضمن عرض تسلیت این ایام از همه ی عزیزان به خاطر تاخیر در تشکیل جلسات انجمن عذرخواهی می کنیم

به محض شروع مجدد جلسات اطلاع رسانی خواهد شد

التماس دعا...

 

تقدیم به حضرت زهرا (س) و

مادر بزرگوارشان حضرت خدیجه کبری(س)

 

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید

محمد(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید

 

صدای نالهء خاک است این یا شادی افلاک

نوای تو‌آم سوز نی و تنبور می آید

 

محمد سخت دلتنگم برای حزن لبخندش

به سمت مادر امشب ـچشم دشمن کورـ می آید

 

بمیرم دخترم این خاکیان بد با تو تا کردند

نفهمیدند از تو آیه های نور می آید

*

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند

صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

*

علی امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته

گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته

 

به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها

قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته

 

قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی

قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته

 

علی جان دخترم را ،نور چشم خاندانم را

ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!

 

قدم در کوچه دلتنگیت بگذار آهسته

بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته

*

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند

صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

 

 نغمه مستشار نظامی1383

 

 

دود و خون

دنیا برایش،عالم بالا برایش

چیزی نمی آید به ذهنم ماورایش

 

بگذار تا اینبار هم راوی بمانم

بگذار تا این قصه را از ابتدایش...

 

روزی که با با چشم بست و دختری ماند

تنهای تنها با تمام ماجرایش:

 

این روزها حتی سلامش بی جواب است

جز غربت و غم نیست دیگر آشنایش

 

خورشید بود و روی دنیا نور می ریخت
بی شک ولی شب نقشه ای دارد برایش
...
پرمدعا!دستت قلم!هی!باتو هستم!

تاریکی مطلق! رهایش کن! رهایش

 

یک نیمه از خورشید را خاموش کردی
تو یار ابلیسی؟خودش؟نه، مقتدایش
...
این شعر بوی دود و بوی خون گرفته

این شعر مثل کوچه و حال و هوایش

 

ای کاش می مردم در این بیتی که گفتم:
او بود و یک میخ و دری که شعله هایش...
...
دارد صدای گریه ای می آید از دور

آیا به دادش می رسد آخر خدایش؟!

 

دستی به پهلو، دست دیگر رو به بالا

بگذار تا آمین بگویم با دعایش!

...
دارم میان گریه( زَه...را) می نویسم

این واژه من را می کشد با هر هجایش

 

دیگر برای باقی اش حرفی ندارم

دیگر پری قصه نا پیداشت جایش

 

اما کسی می آید و می گوید ازاو

روزی برایم قصه را تا انتهایش...

کرج-اردیبهشت87-حسن اسحاقی

 

 

 

می سوخت ابراهیم و هاجر گریه می کرد

 

در گفتگویش داشت منبر گریه می کرد

دیوار می لرزید و با در گریه می گرد

 

با اشکهایش باور ما آب می خورد

دشتی پر از گلهای باور گریه می کرد

 

تا گنبد این خانه در آتش فرو رفت

در پشت در هم یک کبوتر گریه می کرد

 

این بار از آتش گلستان زخم می خورد

می سوخت ابراهیم و هاجر گریه می کرد

 

دوزخ در اینجا قطعه ای در شکل کوچه است

در شعله هایش خشم محشر گریه می کرد

 

در رویش غم کودکی همپای عالم

وقتی که می پژمرد مادر گریه می کرد

 

کعبه بساط روضه اش را پهن می کرد

زمزم کنار حوض کوثر گریه می کرد

روح ا... ستایش احدی-سال 87

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گروه وبلاگ انجمن  |